عرض تسلیت به ملت ایران و بازماندگان کشتی

.

.
ابـر سیـاه.. شعله ی آتـش در آستین
می‌سوخت در تلاطم امواج سهمگین

یک هفته هست قلب وطن درد می‌کند
گـریـه بـرای چـند.. أبَـر مـرد مـی‌ڪند

ڪشتی شڪست خورده و دریانوردها
در عـمـقِ آب‌هــا.. چــه غـریبانه و رهــا

ڪـاری زدست هیچ ڪـسی بـر نیامده
این غصه آتشی است که بر جان ما زده

هر روز داغ تازه و هـر لحظه بی‌قـرار
تقدیر ماست این همه اخبار نـاگـوار

دختر ڪنار تلوزیون.. مـو سپید شد
بابا میان ڪشتی سانچی شهید شد

شعر: محمدبنواری

شکوه سروها

ما شیعه طبق حدیث عمر ابن حنظله و همچنین روایت اسحاق ابن یعقوب( فاما الحوادث الواقعه..) معتقدیم ولی‌فقیه جانشین و نایب امام عصر روحی لک الفدا هستند ــ ولایت فقیه یک باور دینی است و نه یک پدیده‌ی سیاسی.
با تمام مشکلات اقتصادی کشور و نا اهل بودن بسیاری از مسٶلینِ چپی و راستی و..... در این سالهای انقلاب، باز ملت ثابت کردند که هنوز پای باورشان ایستاده‌اند
به امید روزهای بهتر و روزی که سران قُوا گوششان بدهکار حرف مقتدا باشد

 

ای "امـیـرِ بـےقـرینه" مُقـتَـدایِ بـی‌نـظـیر
جـانشینِ بـی بـرو بـرگشتِ معمـارِ ڪبیر

ای شُڪوهِ سـَروها، مجنون‌تـرینِ بیـدهـا
دوسـتت داریـم ای بـالابُلنـدِ سَـر به ‌زیـر

ما همه ازنسل طوفانیم وثابت کـرده‌ایم
لحظه‌ای ازاین تلاطم‌ها نمی‌گـردیم سیر

شڪ نڪـن بـا بودَنِ ملّت نَیاُفتد اتفـاق
ماجـرایِ ڪربلا، یـا فتنه‌ی بعد از غـدیر

گُرگ‌ها چشمِ طَمع دارنـد، اما سالهاست
ایستادی روبِروشان یڪ تنه مانند شیر

بیشه تَسخیرِ نگاهت، مـرحبا بـر هیبتت
لَـرزه افتاده‌است بر اندام دشمن ناگزیر

بُـزدِلانِ قِصه‌یِ طالــوت مـے‌فَهمَـند زود
با تو بودن تشنگی‌ها را می‌أرزد یا امیر

یارب ازعمر"مهاجر" کم کن اما لحظه‌ای
سـایه‌یِ ایـن مُقتدا را.. از سَرِ ملت نگیر

محمدبنواری(مهاجر)

زین بعد بایدگفت: کرمان آه

             🍂  ڪـرمـان آه🍂 

چند روزی است که مسؤلین کشور به جای کمک به زلزله‌زدگان، باهم دعوای سیاسی و لاشخوری مطبوعاتی راه انداختند که تقصیرات رو گردن هم باندازند، دل آدم به درد میاد که مردم به فکر هستند و مسولین مربوطه بی‌خیال

.

فـرهـاد.. شیرین زیـر آوار اسـت برگــرد
در بین مردم حرف بسیار اسـت برگــرد

از بیستون و تیشـه ‌بـازی دســت بـردار
اصلا که ‌گفته عشق ناچار است! برگـرد

جـنگ اسـت مـابین تمــام لاشـخورهــا
این روزهـا آشُفـته ‌بـازار اسـت بـرگــرد

پروین عوض کن ماجرای«محتسب¹»را
قاضی‌خودش آن مردِخمّار است برگـرد

زین‌بعد باید گفت کرمان(آه)، این شهر
از هر چه لفظ شاه، بـےزار است برگـرد

ایـران دلش خـون است اما بازهم درد
بـر گُــرده‌ ی مــردم تلنبار اسـت برگـرد

از هشت سـالِ جنگ تا بَـم تـا به حـالا
اصلا" مگر غم دست‌بردار است برگرد

شاید که شیرین مُرده باشد آی فرهاد
معشوقه‌ات در زیـر آوار اسـت برگـرد

" محمدبنواری/ آبان۱۳۹۶ "

بی‌قراری

دوستان ببخشید دیر به دیر بروز میشم، فرصت کمه، دیگه اینقد به ما اعتراض نکنید چرا بروز نمیشی.. شرمندتون میشم..

یه هدیه دارم برا کریسمس دوستان♥ݟݫڸ بےقراری♥

 

ڪلام مختصر بی‌قـــراری‌ام این است
تو نیستی و جهانم چقدر غمگین است

سه‌شنبه‌های پر از درد وجمعه‌های غریب
تمــــام سهم من از دوری شما این ست

قسم به صبح به آن لحظه ای که می آیی
که در رکاب تو مردن چقدر شیرین ست

نه اینکه خسته شدم، نه، ولی دلم تنگ است
که بی‌تو "جمعه" هوایش همیشه سنگین است

زمین دچارِ به تردید مانده.. طوری که

بهار هم به زمستان سرد.. بدبین است

خـدا کند برسی از سفر.. همین فــــردا
که فکر صبح ظهورت، همیشه تسکین ست

زمستان۹۵

محرم

 

🚩غزل جدید تقدیم به رندان تشنه لب🚩

......... ...حسین جـان

 

کیستی تو ڪه غمت برده دل از دلـبرها
راز تـو چیست ڪه آتش زده بر بـاورها

چند وقتی‌ست که بی‌تاب محرم هستیم
بــــاز بـرپـا شده در سینه‌ی ما محشرها

روزهـا را همگی چـشم به راهیم.. حسین
تا محـرم برسد ”فصل خـوش نـوڪـرها“

بیرق و شعرخوش مُحتشم و سینی‌زنی
تڪیه و شـال عـــزا و علـم و مـنبـرهـا

همـه دلتنگ، همـه تشنه ، همـه بی‌تابیم
تا بگـــیریم ز دستـان شـما سـاغـــرهـا

جملـه شـاهان جهانند گـــــدایان دَرَت
صـف ڪشیدند درِ مـیڪده پیغمبرها

هـر چه داریم فدای شب عاشورایت
عشق تو نیست مگر ارثیه ی مادرها

پدرم از پدرش از پـدرانش مـےگـفت:
لطف آقاست که داریم سری در سرها

****
شاعر✍🏻شیخ محمدبنواری

خزان محرم

فصل عاشقی

 

«پـاییز مے‌رسد ڪه مـرا مبتلا ڪند‌»
از ابتدا اســیرِ غـــــمِ ڪــربـلا ڪند

پاییز دلشکسته‌ترین عـاشقِ خداست
این بـار مےرسد به ربـاب اقتدا ڪند

بازاین‌چه‌شورش‌است که‌ درجـان برگهاست
جـا داشت ‌محتشم غزلی دست‌وپا ڪند

دارد مُـحَـرَّمِ تو فـرا مے‌رسـد"حسین"
تـا رازِ گــــریـه‌هـای مـرا بَـرمَـلا ڪند

داریم پای روضـه‌ی تو پـیر مےشویم
مـا را خـدا ز روضـه مبادا جـدا ڪند

گویا مسیح آمده، پیچیده عطر سیب
تا شهـــر را دومـرتـبه دارالشِفـا ڪند

مـن عـاشـقانه نـوڪر این خـانـواده‌ام
اربـاب، قـول داده به قـولش وفـا ڪند

انگشتْ رویِ پنجره‌ها میکِشَم:حسـین
پاییزِ سـرد آمده بـر شیشه، هــا کند


شاعر:✍شیخ محمدبنواری
___‌______ ____
«اقتباس-علیرضابدیع»

اعتڪاف

سلام

خدا را سپاس که امسال هم اتفاق زیبای اعتڪاف ما رو سه روز مهمان معشوق‌ و معبودمان کرد.. و لذت وصل را هر چند کوتاه، به خوردمان دادند

 

          به‌ شـوقِ‌ وصلِ‌ تـو این اشتیاق حاصل شد✨
          سـه شـب قشـنگ‌تـرین اتّـفـاق حـاصل شد✨
          بـه بـے‌لـیاقـتـے‌ام اذن وصــل دادی.. حـیف✨
          چـقـدر زوووود.! دوبـاره فـراق حاصل شد✨

                                                       ♥♥شاعر: محمد بنواری‌ ♥♥

فقط همین دو بیت رو نوشتم برا دل اونایی که در حسرت وصل می‌سوزند..یاحق

حرف رفتن نزن

🔴تقدیم به رهبر عزیزم✔
__________ ____ ______


حرف رفتن نزن ای یار دلـم می‌شکند
گـــر نباشی تو علمـدار، علم می‌شکند

حرف رفتن نزن اینقدر دلـم می‌گیرد
در هـوایی که نباشی نفسـم می‌گیرد

بغض‌تو سوخت‌مرا هق‌هق‌تو سوخت‌مرا
کوه خاموشم و اشک تو برافروخت مرا

فَوَران کرده‌ام از خونِ‌ جگر لبریزم
وقت آن‌است که شمشیر کِشم برخیزم

من و این همنفسان از نفست بیداریم
بشنود گوش عدو میل به طوفان داریم

ما نه مردیم کسی دست درازی بکند
وای بر حالش اگر توطئه سازی بکند

به خدا پای تو هستیم فقط لب تر کن
بعد بنشین و نگاهِ غضَبِ لـشکر کن

هر چه داریم و نداریم فدای قدمت
سر نـاقــــابل مـا ریخته پای قدمت

دلتان قُرص که ایران همه جان بر کف توست
لشکر بیشه‌ی شیران همه جان بر کف توست

دلتان قُرص که مـــا امت حزب‌اللهیم
عــاشق کـرب‌وبلا.. رهــــرو ثاراللهیم

در کمین منتظر حرکت موذی‌هاییم
تشنه‌ی ریختن خــــون نفوذی‌هاییم

گرچه دوروبرتان پر شده از کرکس‌ها
مـا عُـقـابیم حــــریفِ همـه‌ی ناکس‌ها

فتنه‌گرها.. به خدا وای بر احوال شما
وای بــــر عـاقبت مُـــردن امثال شما

از سـر رهبرمان مویی اگر کم بشود
زندگـی بـر سـرتان عـین جهنم بشود

سعی ابلیس به این معـرکه بـاور دارد
این"علی"یک نه، که‌صد مالک‌اشتر دارد

وای اگـــر عاقبت کار، به مـا بسپارد
این همه هیئتی و بچه بسیجی دارد

حرف رفتن که زدی مادر من ریخت بهم
مثل روزی‌که درآن کوچه حسن ریخت بهم

حرف رفتن نزن آقا به خدا دق کردیم
رحم کن بر دل عُشاق، ببین پـُر دردیم

گرچه از موضع یک عده دلت خسته شده
نفس این همه نوکر به شما بسته شده

اندکی رحـم نـما بـر دل این نوکرها
ماکه از لطف تو داریم سری در سرها

تو علمداری ظهوری و همین فـرداها
مـےرسـد صاحب و آقـای همه آقـاها

ریشه کن مےکند از روی زمین منکر را
مـےزند بـر سـر قُـلّـه عَـلَـمِ حــــیـدر را

مقتدا بـاز بـخــنـد و دل مـارا خـوش کن
باهمان مـوج لبت ساحل مارا خوش کن

 

🔴✒شاعر: شیخ محمدبنواری ۲۷ اسفند ۹۴

وقتی که به دوش همسرش را مےبُرد

وقتی که به دوش همسرش را مےبُرد
انـگار خـودش را به دل خــــاک سپُرد

دانـے که علــــے را چه زمانـے کُـشتند
آن روز که سیلی به رُخ فاطمه خُورد

هـر چـند کـه زنـده بـود مـولا.. امـــا
بـا دیــدن مـیخ در دمــادم مـےمُــرد

درحیرتم ازطاقت‌و‌صبرش که‌چطور
در لحظه‌ی غُسل فاطمه جان نَسپُرد

با خاطره‌ی غلاف‌ و قنفذ مےسوخت
این صحنه دلـش را چه قَدَر مـےآزُرد

دیـوار و در و هـیـزم و دود و آتـش!
تـازه همـه‌ جـــای مـاجـرا را نَـشمُـرد

خوب است ندید محسن‌اش افتاده
ورنـه به خدا زشَـرم آنـجـا مـےمُـرد

دردست وعذاب غنچه‌ها غربت بود
از شـدّت روضـه‌ها "مهاجر" پـژمـرد

✒_شاعر‌: محمدبنواری

حدیث معجر

عرض سلام و ارادت بعد از مدتها یه سری زدم به وب..  دیدم خیلی از دوستان گلایه کردن چرا به روز نمیشم شرمنده ی همه دوستان..
بخاطر خیلی مسائل و شبکه های اجتماعی دیگه... 
 

با این غزل مهمونتون میکنم سر سفره ی بی بی زینب.س

 

بانو برایت یک غزل ماتم نوشتم
هر بیت را با خون دل با غم نوشتم 


از شبنم غم  طینت ما را  سرشت اند
امشب من از آن خاک و آن شبنم نوشم

تا ردِّ پای لحظه هایت را گرفتم
خون دل و اشکِ تو را با هم نوشتم

در ابتدا شعرم به قرآن اقتدا کرد
از ابتدای سوره ی مریم نوشتم

از راز کاف و هاء و یاء و غصه هایت
شقُّ القمر افتاده درعلقم نوشتم

طاقت نـدارم از جسارتها بگویم
در قتلگاه.. اما نه، از مرهم نوشتم

یعنی تـو را ای ناجـی دیـن محمد(ص)
ب
الای نـام مــنجــی عـالَــم نوشتم


وقتی که تک تک زخمهایت را شمردم
از آنچه دیدی چـنـد تا را کم نوشتم

بـاور نمی کردم حدیث معجرت را
آن لحظه های شــوم را مبهم نوشتم


وقتی رسالت را به دوش ات می کشیدی
این قصه را چون ابرها نم نم نوشتم


آخـر به زیر آن همه بی حرمتی ها
مانند مادر قامتت را خم نوشتم

 ............    ....


شرمنده ام بی بی ، مهاجر را ببخشید
درد دلت را گر کمی درهم نوشتم

 

                                                   نوشته شده در دیماه سال89